تبلیغات
گالری برتر ایرانیان - مطالب داستان کوتا
 
گالری برتر ایرانیان
برای نو شدن دیر نیست
درباره وبلاگ


من امیرکیا هستتم.
امید وارم مطلب مورد نظر خود را در این بلاگ پیدا کنید.
با تشکر از بینندگان

مدیر وبلاگ : AMIRKIA KIYANI
نظرسنجی
کدام کمپانی خارجی محصولات بهتری را تولید میکند؟











برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




یکی از دوستام  با یه دختر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه ، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که ۵ ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه ، دختره هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم !!

 

از فردای اون روز نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ! من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ، ۱۰ جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش …، چایی ریختم روش و گل گذاشتم لای برگه ها و…

اونم تا میتونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ دختری دوست نیستمو خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه و …

 

بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن طرف ، دفتر خاطراتو بُرد تقدیم ایشون کرد … دختره در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سرش کوبید و گفت: منو چی فرض کردی؟ اینکه سالنامه ۱۳۹۰ هست! تو ۵ ساله داری تو این خاطره می نویسی





نوع مطلب : داستان کوتا، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

گالری برتر ایرانیان

       نظرات
سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
AMIRKIA KIYANI

انیشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می‌داد و بیشتر اوقات راننده اش، بطور دقیقی آنها را حفظ می‌کرد. یک روز انیشتن در حالی که در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشین پرسید:چه کسی احساس خستگی می‌کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتن سخنرانی کند، سپس انیشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند. عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتن تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی‌شناخت و طبعا نمی‌توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد. او قبول کرد، اما کمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده‌اش پرسیده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.


همینطور نیز شد اما از جایی که راننده ی باهوشی داشت هنگامی که از او سوال های سخت پرسیده شد او گفت این سوالها اینقدر آسون هستند که حتی راننده ی من هم میتونه این سوال ها را جواب بده سپس انیشتن از میان جمیعیت بلند شد و به سوال ها پاسخ داد.





نوع مطلب : داستان کوتا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

گالری برتر ایرانیان

       نظرات
سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
AMIRKIA KIYANI

در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که

سالها بچه دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار

 شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند.

بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد! روز اول یک شیرینی

 فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد

 خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن

روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک جعبه

بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود

 روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست

 حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی

 آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و

 یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود!

روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان

 آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد..

حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست

 مغازه اش را باز کند، با چه نظره ای روبرو شد؟

*

*

*

*


فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید.

.

.

.

.

 

فکر کنید خیلی راحت کاریه که هممون میکنیم

 

 


*

*

*

*

*
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین،

 دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می زدند که

 پس این مردک چرا مغازه اش را باز نمی کند





نوع مطلب : طنز، داستان کوتا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

گالری برتر ایرانیان

       نظرات
سه شنبه 23 اردیبهشت 1393
AMIRKIA KIYANI

داستانهای مثنوی,داستانهای مثنوی معنوی,داستانهای مثنوی مولانا



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

گالری برتر ایرانیان

       نظرات
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393
AMIRKIA KIYANI

حکایت آهو در طویله خران,حکایت,حکایت جالب,حکایت طنز



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

گالری برتر ایرانیان

       نظرات
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393
AMIRKIA KIYANI

اخبار،سرگرمی,آشپزی,مد,روانشناسی,اینترنت

ملا نصر الدین,حکایت ملا نصر الدین,داستان ملا نصر الدین



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

گالری برتر ایرانیان

       نظرات
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393
AMIRKIA KIYANI

داستان,داستان گوهر پنهان,حکایت گوهر پنهان



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

گالری برتر ایرانیان

       نظرات
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393
AMIRKIA KIYANI

مرد فانوس به دست,داستان مرد فانوس به دست,داستانک,سرگرمی,سایت سرگرمی

در خبرها اورده اند که مردی صبح گاهان برای ادای نماز صبح روانه مسجد شد در راه پایش سر خورد و در گودالی اب فرود آمد به منزل برگشت و پس از تعویض لباس دوباره روانه مسجد شد .

دوباره همانجا سر خورد و به گودال افتاد. مرد به سوی خانه برگشت برای بار سوم لباس پوشید و روانه خانه خدا گردید.

وقتی به گودال آب رسید دید مردی فانوس به دست منتظر او ایستاده ...

مرد فانوس به دست گفت من منتظر تو هستم تا تو را به سلامت به  مسجد رسانم

عابد قصه ما از او تشکر کرد و با هم روانه مسجد شدند

وقتی به مقصد رسیدند مرد عابد قصه ما از مرد فانوس به دست پرسید

تو که هستی و برای چه به من کمک کردی .. مرد فانوس به دست جواب داد ....

من شیطانم .. بار اول که به زمین خوردی دوست میداشتم که ازبرگشتن منصرف شوی

 ولی تو با برگشت خود موجب  شدی خداوند تمام گناهان خویشاوندانت را عفو نمایدو در مرتبه دوم که به زمین خوردی لباس پوشیدی و برگشتی.

خداوند گناهان تمام مردم دهکده ات را بخشید.

ترسیدم اگر بار دیگر به زمین بخوری خداوند به خاطر تو از سرتقصیرات تمام مردم زمین بگذرد بنابراین چاره را در آن دیدم که شما را به سلامت به مقصد رسانم.




نوع مطلب : داستان کوتا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

گالری برتر ایرانیان

       نظرات
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393
AMIRKIA KIYANI
دختر تنها ! از تنهایی خسته شده بود از طرفی دوست داشت هر چه زودتر ازدوج کنه برای همین از دوستش خواست راهنمایی اش کنه 
دوستش میگه : من هم تنهام ، بیا با هم بریم کوه ، چون شنیدم خیلی از مردهای آماده ازدواج و تنها برای پیدا کردن زن میرن کوه ...
اون دو تا میرن کوه 
در بالای یه صخره کوه 
جایی که اون دو تا هیچ کسی رو نمی بینن 
تصمیم می گیرن داد بزنن 
و حرف دلشون رو به کوه بگن :
- با من ازدواج می کنی ؟
.
.
.
.
و بعدش شنیدن

…… ﺑـــــــــــــــــــﺎ ﻣـــــــــــــــــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــــﯿﮑﻨـــــــــــــﯽ؟
.
ﺑــــــﺎ ﻣــــــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــــــﯿﮑﻨـــــــــــﯽ؟
.
ﺑـــﺎ ﻣــــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣــــﯿﮑﻨـــــــﯼ؟
.
ﺑـﺎ ﻣــــﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣـــﯿﮑﻨــﯽ؟
.
ﺑﺎ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟


یه نگاهی به هم انداختند 
لپ هاشون گل انداخته بود چون ﺁﻣﺎﺩﮔﯽ پذیرفتن ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ
در حالی که از صخره پایین می اومدن گفتند نه ما می خواهیم درس بخونیم ....



بد اندیشی به حکیم ارد بزرگ دشنام می داد ، که فلان اندیشه شما درست نیست ، و فلان حرف شما بد است و ... حکیم به آرامی و مهر با او سخن می گفت . چون بد اندیش رفت نزدیک حکیم بزرگ شدم و گفتم چرا پاسخی شایسته ، به او ندادید ؟!
حکیم فرمود : پاسخ دادم .
به ایشان گفتم شما مهربانی کردید و این درست نبود .
حکیم با تبسم فرمود : کردار و گفتاری شایسته تر از مهر و مهربانی نیافته ام .


پدرم همیشه به من میگه پسرم ادب و منش تو برای من از همه چیز مهمتره ، او مثل حکیم ارد بزرگ فکر میکنه ، حکیم ارد بزرگ می گه: هرگز به کودکانتان نگویید پیشه آینده اش چه باشد ، همواره به او ادب و ستایش دیگران را آموزش دهید ، چون با داشتن این ویژگیها همیشه او نگار مردم و شما در نیکبختی خواهید بود و اگر اینگونه نباشد هیچ پیشه ای نمی تواند به او و شما بزرگی بخشد .
و پدر من هم از کودکی مدام رفتارهای من و خواهرم رو زیر ذره بین گذاشته . من عاشق فوتبالم و الان در تیم جوانان یک باشگاه معروف توپ می زنم در خبرها خوندم که :
پابلو میگریوره، دروازه‌بان آرژانتینی تیم سان لورنزو به اتهام شرکت داشتن در قتل ارنستو کرینیو ، درحین بازی فوتبال ، توسط پلیس دستگیر شد .
برای دستگیری این متهم پلیس ابتدا درهای ورزشگاه را بست و سپس او را بازداشت نمود . این بازی در نهایت با شکست یک بر صفر سان لورنزو به پایان رسید. گفته می‌شود پابلو میگریوره ، در سال 1390 در هنگام قتل ، به یک هولیگان فوتبال به نام ماکسیمیلیانو مازارو کمک کرده تا فرار کند . متهم اصلی همچنان تحت پیگرد پلیس قرار دارد .
ای کاش پابلو میگریوره پدری مثل پدر من داشت ...
http://www.gulf-times.com/NewsImages//2013/4/1/b7fff786-c2be-489b-99a3-05ee57090260.jpg
San Lorenzo keeper Pablo Migliore




نوع مطلب : داستان کوتا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

گالری برتر ایرانیان

       نظرات
سه شنبه 8 بهمن 1392
saeed parshan

باحال ترین نوع خواستگاری از دختر بیل گیتس + عکس

پدر : پسرم دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی ؟؟
پسر : نه پدر ! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم !
پدر : اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس هست !
پسر : آهان اگر اینجوریه ، قبول !پدر به دیدار بیل گیتس می رود !
پدر : برای دخترت شوهری سراغ دارم !
بیل گیتس : اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند !
پدر : اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است !
بیل گیتس : اوه ، که اینطور ! در این صورت قبول است !

ادامه....


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان کوتا، راز زندگانی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

گالری برتر ایرانیان

       نظرات
پنجشنبه 16 آبان 1392
AMIRKIA KIYANI


( کل صفحات : 2 )    1   2